تبليغاتX
نیایش





















نیایش

می توانم / قرن ها عاشقت باشم / حتی اگر هیچ وقت نبینمت !

گفتم

برای پایان عشق تو در ذهن من

تو با معشوق جدیدی

و من با محبوب دیگری

چهار نفری

ضیافت شامی میهمان من

ضیافت برقرار شد

او با مرد دیگری آمد

و من دست در دست شعر

ما تنها

سه نفر بودیم

 استاد عزیزهادی خوانساری

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 21:5 توسط فاطيما |

هنوز بوي تو از سمت عشق مي آيد

نگاه كن كه چه بيهوده آرزومندم

به احتمال بعيدي چگونه دل بستم

چه ساده ام كه به لبخند سايه پابندم

به احترام نگاهي كه شعله شعله مرا

ميان آتش شرم و گناه مي سوزد

به لحظه لحظه ي يك انتظار طولاني

كه چشم هاي مرا روي راه مي دوزد

نشسته ام كه بگويم هنوز يادم هست

كه بي تو رسم تنفس چه كار دشواري است

شتاب عقربه ها در گذشت سرد زمان

براي من گذري بي دليل و تكراري است

هزار كوچه ی خالي ، هزار شب فرياد

چقدر حس نيازم به گريه پر رنگ است

چه انتظار غريبي براي بودن تو

كه راه تا تو رسيدن هزار فرسنگ است



                                                             "سوگل مشایخی"

 

 

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:19 توسط فاطيما |

چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
به من، به چشمانم،
و به قلبی که برای تو می تپد
این شب و این باران
و تو
چند دقیقه دیگر وقت داری
تا به من نگاه کنی
پیش از آن که کاملا ً تمام شوم

                                                                            آنتوان دوسنت اگزوپری

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 13:51 توسط فاطيما |

 

جقدر حس زلالی ست شاعرت باشم

شریک خلوت شب های خاطرت باشم

چقدر با تو قشنگ است منتظر ماندن

قطار باشی و من هم مسافرت باشم

همین دو جمله ی کوتاه راز خوشبختی ست :

به خاطر تو بمانم ... به خاطرت باشم ...

مسعود جعفری

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 16:38 توسط فاطيما |

دلم شکست و من فاعل این جمله مجهول را خوب میشناسم!

فاعل جمله مجهول من همان قهرمان داستانم بود!

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:30 توسط فاطيما |

 

به بهانه یاد استاد قرانی عزیزم " سید جلیل محیط "

باز هم تاخیر و باز هم رفتن یک عزیز دیگر....

یک ماهی بود که می خواستم بهش سر بزنم یه جورایی مثل دخترش بودم دختر نداشته اش ! خودش بارها و بارها بهم گفته بود که دخترشم آخه فرزندی نداشت ... از مدت آشناییم با این استاد عزیر و پدر دوست داشتنی ام چهارسالی میگذره ... روزی که برای اولین بار که نمابیشگاهش برگزار شد رفتم تا آثار نفیس قرآنییش رو ببینم یه دنیا آرامش بود و معرفت با همسر استاد تو نمایشگاه خودمون آشنا شدم و باهم کلی دوست شدیم و این شد زمینه رفت و آمد خانوادگی من ِ این شد که من شدنم دخترش و استاد شد پدرم . یادم نمیره وقتی به اتنخاب همسرش تابلویی که دوستش داشتم بهم هدیه کرد و کلی از آثار قرانی خودشو نشونم داد . دلم میسوزه که باز هم دیر جنبیدم منی که ادعا داشتم دخترشم حالا امروز الان با تلفن همکارم که گفت " فاطمه میدونی استاد فوت کرده"  تازه یادم اومد که می خواستم برم پیششون . بارها و باره گله کردو قول دادم بهشون سر بزنم .تازه روزنامه محله ۱۱ همشهری امروزه خبره رفتن استادمو چاپ کرده . اونا هم غافلگیر شدن . خبرنگار همشهری هم زنگ زده بوده تا با استاد مصاحبه کنه غافل از اینکه خرداد ماه امسال با ما آدمای بی معرفت خداحافظی کرده و رفته واین یعنی اوج بی معرفتی منو و امثال من که فقط و فقط ادعا داریم که واسه اونایی که دوستوشون داریم زمان میذاریم و قدرشونو می دونیم .

استاد عزیر پدر دوست داشتنی من ! من از تو خجالت میکشم ازت خجالت میکشم که خبر نبودنتو باید از روزنامه ای که پیش رومه ببینم . برات دعا میکنم که روح بزرگ تو همیشه جاویدان باشه . برات دعا میکنم و میگم خیلی خیلی برام عزیزی و نبودنت همه ما رو که تو رو خوب می شناختیم سخت آزرده کرده. تابلوهای زنده ی تو اینجا تو محیط کار و تو خونه بودنتو حضورتو زنده میکنه. بهت قول میدم حاج خانومو که خیلی دوستش داشتی و حالا هم بازم دخترشم تنها تذارم .بهت قول میدم این دفعه بیام پیشت جایی که اصلا باورم نمیشد آرامگاه تو باشه. باورکن ازت خجالت میکشم استاد عزیز از تو از حاج خانومو از خودم ..... 

----------------------------------------------------------------------------!

پ ن: اینجا نگارخانه مهر است جایی که استاد عزیزم تابلوی زیبای دست نوشته خودش رو بهم هدیه کرد....چقدر دوستش دارم !

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب ، بی درد و غصه

.......

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی  یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی ... قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی ؛ تو  تو جنگل نمی تونستی بمونی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:17 توسط فاطيما |

در هر سکوت
به حنجره ی خسته ام
دست می کشی
و در می یابم
نت آشنایی را
_هنوز_
ننواخته ام
از هراسِ آنکه ، دلت
زخمی تازه را
تاب نیاورد!
آه، بانو!
لختی بیاسای
و دامانت را مهیّا کن
برای دانه دانه اشک هایم
برای کودکی هایم،
و نگران نباش!
باید معلوم شود
تکلیفِ دلِ زخم خورده ی تو
با بغضِ فروخورده ی من!

حجت ا... یعقوبی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 11:26 توسط فاطيما |

امروز کمی خوشحالم َ خوشحالم به این خاطر که با دیروزم متفاوت بود َ امروز استاد اسدا.. شعبانی شاعر دوران کودکی مون مهمون ما بود بخاطر هفته کتاب َ خیلی موفق نشدم ببینمشون َ به دلیل اجرایی که داشت نشد پای صحبتشون باشم اما خوشحالم با خانوم دکتر عرفان نظر آهاری و ناهید مهدوی اصل نشستیم و چند دقیقه ای کنار هم بودیم و به قول خانوم دکتر نظر آهاری دوستی جدیدمون شروع شد با یه اتقاق ساده و با یک دیدار ساده بدون هیچ تعارفی و با یک چای ساده دقایقی خوش بودیم و از کتاب گفتیمو از این که هر روز وقتی قشنگ تر میشه که احساس کنی با دیروزت فرق داره و آدما با یک آشنایی ساده توی همین همایش ها و برنامه ها باب تازه تری براشون باز میشه و به قول ایشون فرعیات که همین کنار هم نشستنهای بعد برنامه هاست گاهی از خود برنامه هم مفید تر میشه . خوشحالم از نزدیک این عزیز و دیدم و دقایقی با هم بودیم. خوشحالم خانوم مهدوی اصل رو هم باز هم دیدم قصه گو و نویسنده و شاعر  کودکان با لباس های زیبای سنتی که حین اجرا قصه رو برات جذاب تر میکنه . خوشحالم که امروزم با دیروزهای تکرای ام  فرق داشت اما کمی خوشحالم چون زمان با هم بودنون خیلی کم بود و فرصت نبود بیشتر پای صحبتاشون بشینیم. فردا هم استاد اجعفر ابراهیمی (شاهد) شاعر شعر " خوشا به حالت ای روستایی چه شاد و خرم چه با صفایی ..." دوران کودکی مهمان ماست استادی که واقعاْ بسیار با تواضع و مهربونه . یادش بخیر اون دوران !

-----------------------------------------------------------------------------------------------

سلام به دوستای خوبم ببخشید چند روزی نبودم و رفته بودیم مسافرت حتما سر فرصت بهتون سر میزنم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 15:25 توسط فاطيما |

دیروز با دیدن گزارش تشیع استاد عمید زنجانی تمام خاطرات دوران دانشجوییم که با این استاد کلاس داشتم یادم اومد. استاد سختی بود یادم نمیره وقتی امتحان حقوق اساسی یا این استاد داشتیم اینقدر باید ورقه ی امتحانی رو پر میکردیم که  خوشش بیاد حتی نباید یه خط از کتابو جا می ذاشتیم "واو به واو" کتابو باید می نوشتیم . یه روز که نمره این درسو اعلام کرده بودنو زده بودند تو برد دانشکده دیدم نمرم شده ۱۷ رفتم که بهش اعتراض کنم یه جورایی اون اوایل بچه درسخون یودم قبول نکرد گفت کم نوشتی گفتم استاد من که مفهومه مطلبو رسوندم خوب هم تحلیل کردم چرا اینقدر کم نمره دادین َ آخه من جواب همه سئوالا رو داده بودم ِ با صلابت بدون اینکه سرشو بالابیاره فقط با بالا اوردن و تکان کمی از چشماش گفت :"نخیر ! کم نوشتی " گفتم استادباورکنید اگه وجب هم کنید از یه وجب کمتر ننوشتم جواب همه ی سئوالا رو دادم َ دیدم یه چش غره ای به من رفت و گفت: " همین نمرتونه خیلی هم خوب تصحیح کردم " منم مجبور شدم قانع بشم و از کلاس بیام بیرون. تا چند مدتی دوست نداشتم باهاش سلام علیک کنم . همچنان دلگیر بودم . تا اینکه کم کم فهمیدم همه بچه ها ناراحتنو میگن انگار استاد واقعا معیار نمره دادنشون وجب کردنه . منم تصمیم گرفتم از دفعه بعد که باهاشون کلاس داشتم اینقدر بنوسیم که جواب سئوال ۲ رو هم قاطی جواب سئوال ۵ بدم  واقعاْ هم نتیجه داد و نمره ی خوبی ازش گرفتم . این بود انشای ما !جالبه بدونین ایشون یکی از کسانی بود که در نوشتن قانون اساسی سهم داشتنو پایه گذار بودن. من نتونستم مراسم تشیع برم . امیدورام روحشون شاد باشه و دانشجویانی که ازش نمره خوب نگرفتن حلالش کنن ! ! متاسفانه یکی یکی استادی ما دارن وداع میکنن. ایشون سومین استادین که برا همیشه رفتن!

--------------------------------------------------------------------------------

پ .ن: امیدوارم دیگه خبر مرگ کسی رو ننوسیم ایندفعه قول میدم خبر خوبی بنویسم مثلا  مراسم ازدواج یا تولد و ... بنده ی خدایی رو بنویسم که خوشحال شین !آمین! یه فکر نکنید منظورم خودمم نه اصلاْ

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 14:8 توسط فاطيما |

و  خدا در همین نزدیکی است ....

من خدایی دارم،

که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گاهگاهی سخنی می گوید،

با دل کوچک من

ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد

او مرا می خواند،

او مرا می خواهد

او همه درد مرا می داند

یاد او ذکر من است،

در غم و در شادی

چون به غم می نگرم،

آنزمان رقص کنان می خندم

که خدا یار من است،

که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

دیگران می گویند :

آن کسانی که به ظاهر بنده خوب خدایند

به من می گویند :

مرد کافر شده ای!!

و چه هشدار که از آتش دوزخ دادند

باز هم می گویند :

که خدا اینجا نیست

و خدای آنها، غیر آنست که من می بینم،می دانم

یک خدایی بی رحم

غرق در خودخواهی،

عاشق ظلم و ریا و همه در خشم و عذاب

آن خدایست که آنها گویند

بنده او باشیم

دیده را می بندم

در دلم می خندم

زیر لب می گویم :

پس خدا اینجا نیست !!!!

------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: و خدا در همین نزدیکی است ... اینو من در همین دو روز بیشتر احساس کردم وقتی که سه روزه داره بارون رحمت میفرسته واسه ما بندهایی که ازش دوریم و داریم همدیگر رو دور میزنیم  و تا زمانی به هم احترام میزاریم که به هم احتیاج داریم به این رسیدم که باید با "دوست " دوست بود دیشب تا ساعت ۳ بامداد داشتم از کناره پنجره اتاقم بارونو نگاه میکردم و دلم می خواست زمان همونجا با همون حس و حالم متوفف بشه زمان زمان سجاده بود و سکوت و نم نم گریه ...

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:33 توسط فاطيما |


آخرين مطالب
» ضیافت شام
» چقدر حس نيازم به گريه پر رنگ است!
» فرصت!
» منتظر ماندن
» منو تکرار یک احساس !
» برای تو که تکرار نمی شوی !
» نگران نباش!
» یاد باد آن روزگاران یاد باد!
» خدایش بیامرزد!
» من خدایی دارم ...

Design By : RoozGozar.com